او زنی متاهل بود و عطشی سیری ناپذیر لبخندی مرموز داشت وقتی به پسر همسایه فکر میکرد او مردی قوی و جذاب بود که قلبش را به تپش وا میداشت ملاقات مخفیانه در آپارتمان بالای سرش شکل گرفت شور و هیجان آنها را به هم نزدیکتر کرد هر لحظه عمیق تر و داغ تر میشد داستان آنها در تاریکی شب شعله ور شد و او تسلیم خواسته های پنهانش شد زنان متاهل نمیتوانست به شوهرش وفادار بماند هوس ممنوعه آنها را میسوزاند و او هر روز بیشتر به این رابطه اعتیاد پیدا میکرد این رابطه ادامه داشت در پنهانی کامل تا زمانی که شاید روزی رسوا شود اما لذت این لحظات برایش ارزش بیشتری داشت تا عواقب آن قلبش برای او میتپید مرد جوان او را به اوج لذت میرساند در تاریکی شب این داستان ادامه دارد تا انتهای شب